ایهامی ست به قدمت سا نسکریت
به زیبایی هیروگلیف
خط لبت
گاهی سازی نا کوک را ماند ، اندامت
گاهی نوازنده ای چیره دست را ما ند ، دستا نم
.
اندامت ، دستا نم
معتا د شده ام ، به طعم رژ لب ” مای “ و
لبهایت رویای ” گل نراقى” ، گس اما شیرین
طرحي از آن دو سرخ وحشي مانده بر آرامش فنجان . . . سهم من
در شهر چشمانت از روستا آمده ای را مانم شرمساراز بکارت خویش
آرام بوسه ای هستم حیران هیاهوی آن دو لب
یلدایی ترین بوسه بر آن دو مبهم روشن . . . چشمها
می ستایمت
آنچنان که ستودن را دیگر بار معنا کنند
روزم را از لبان تو آغاز می کنم
معتادم بر این روزمرگی ها