
افتاده مست
در تلاقی زمان و مکان
محدود در نهایت بودن

اندام وهمی نور
حیرانم
گرد نا معلوم مدارم
بر مختصاتی گم شده
نيازمندم
به يک آغوش گرم
، بيخيال هر چی تریپ سکس و لاو ،
فقط برای لختی آرميدن
روزی ما همه خواهيم مرد
شاه از ملال
خــــــــر از گرسنگی
ومن از عشق .
با اون رژ خوش رنگ و خط لب حرفه ایت
بی حسم میکنی
چقدر خوبه که من دندونپزشکت نیستم
قائدگی نامنظم مغزم نويد يائسگی ميدهدم
می آزاردم . . .
شهوتی متورم شده به زير مانتوی تنگ خاکستری . .
سگم ، ولگردم ، گم شده ام
و هدايتی نيست تا پيدايم کند . . .