حالا اگه یکی بی جنبه بود و پا برهنه رفته باشه تکلیف چیه!؟؟؟
.
مثل همیشه خوب بود رفیق!
.
ینا به عادت همیشگی در این کامنتدونی بذار منم یه چیزی بگم که لال از دنیا نرم:
.
طلوع اندامت
در غروب خورشید
ومن
مسحور این لحظه ی گرگ و میش….!
نمیدونم منظرتو درست فهمیدم یا نه . ولی من اینجوری برداشت کردم که که اولین چیزی که برا هم آغوشی باید ازش رها بشی ، کفشاته . به احترام معشوق باید کفشاتو در بیاری …
همین بود منظورت ؟
April 3rd, 2010 at 6:32 pm
dokhtarak said:
to hamishe khoob minevisi mani
April 3rd, 2010 at 7:02 pm
حمید said:
یعنی کفشها منتظر ایستادن هستن؟…
نفهمیدمش…شاید باید بیشتر بهش فکر کنم…
April 3rd, 2010 at 7:39 pm
به آئین said:
و بی قرار تر من ها ما ها …
April 3rd, 2010 at 8:53 pm
میرزاقلمدون said:
حالا اگه یکی بی جنبه بود و پا برهنه رفته باشه تکلیف چیه!؟؟؟
.
مثل همیشه خوب بود رفیق!
.
ینا به عادت همیشگی در این کامنتدونی بذار منم یه چیزی بگم که لال از دنیا نرم:
.
طلوع اندامت
در غروب خورشید
ومن
مسحور این لحظه ی گرگ و میش….!
April 3rd, 2010 at 9:38 pm
عاطفه said:
نفهميدم!!
April 3rd, 2010 at 10:42 pm
سیما said:
نفهمیدنمان را شکر
April 4th, 2010 at 7:17 am
elaheh said:
اونقدر قشنگ نوشتی که فقط یه سکوت عمیق و یه لبخند پر از معنا در خودم دیدم و…….
April 4th, 2010 at 7:54 am
leila said:
جالب مینویسین اما چشمهام دراومد تا یه متن و کامل بخونم:D
April 4th, 2010 at 11:35 am
میم said:
من کفش را می فهمم.
April 4th, 2010 at 12:46 pm
سارا said:
از این دو کفش همیشه یکی پای رفتنت را خواهد زد
April 4th, 2010 at 3:41 pm
omid said:
سلام مانی جان
مثل همیشه زیبا بود.
به روزم
April 4th, 2010 at 6:17 pm
میم. قاف said:
بیـــــــــــــــــا
April 4th, 2010 at 7:14 pm
آشیانه پرستو said:
واقعا نفهمیدنمان را شکر!
April 4th, 2010 at 7:43 pm
سرطان روح said:
دبخت تر از كفشها، جورابها هستند كه گاه هرگز از پا در نمي آيند.
April 4th, 2010 at 10:34 pm
شهرآشوب said:
من رسما دست مریزاد میگم
آفرین
خیلی عالیه …
در دوران پر طمطراق و تو خالی اطناب کلام ها با این ایجازها چه معجزه ها که نمی شود کرد؟
April 5th, 2010 at 7:40 am
نازیلا دادگر said:
سلام
گاهی احساس آدمها خیلی مخفی است ولی من فکر می کنم پشت همه اونها غربتی نهفته است
April 5th, 2010 at 3:56 pm
رضا پذیرایی said:
سلام مانی عزیز
اجازه بدهید با غزلی افتخاز میزبان بودن شما رو داشته باشیم.
یا حق
April 5th, 2010 at 4:29 pm
dokhtarak said:
va man hamchenan montazeram ….
April 6th, 2010 at 8:59 am
fazel said:
good
April 6th, 2010 at 11:51 am
ساقی said:
بیچاره کفشها…!
April 7th, 2010 at 12:13 am
eli said:
دوست دارم نوشته هاتو
چون منو به فکر کردن می ندازه…
April 7th, 2010 at 12:17 am
مینا said:
مرسییییییییییییی…. خیلی خوب بود …
April 7th, 2010 at 12:54 am
منحنی شور said:
فک کنم همه فشار و استرس های _ این چند وخته رو ادراکم اثر گذاشته !!
چون نتونستم منطورتو از این نوشته بفهم ام مانیا !!
April 7th, 2010 at 12:55 am
علی کرمی said:
شادباشی.
April 7th, 2010 at 1:06 am
مولود said:
اونجا هم ولمون نميكنه اين انتظار لعنتي
April 7th, 2010 at 1:54 am
شاهزاده احسان میرزا said:
درود…ما تاجمان منتظر است جای کفشمان
April 7th, 2010 at 2:05 am
فائقه said:
April 7th, 2010 at 6:58 am
chocolaty said:
يه كمي مبهم بود اين نوشتت…
April 7th, 2010 at 7:02 am
بانوی شمشیربدست said:
سلام مانی جان ! مرسی که سر میزنی …. بروز بودنتو دیروز دیدم اما تو گودر…. شاد باشی ….
نوشته هات آدمو کنجکاو میکنه ……
April 7th, 2010 at 7:12 am
محبوب said:
نمیدونم منظرتو درست فهمیدم یا نه . ولی من اینجوری برداشت کردم که که اولین چیزی که برا هم آغوشی باید ازش رها بشی ، کفشاته . به احترام معشوق باید کفشاتو در بیاری …
همین بود منظورت ؟
April 7th, 2010 at 7:17 am
بهار said:
و چه بد وقتی کفشهای رفتن به پا میشوند…
April 7th, 2010 at 8:21 am
گارسیا said:
شاید هم کفشها در این فاصله با هم مشغول باشند…ها؟ هیچ بعید نیست!
راستی لیوان ،جام،پیاله،گیلاس…چه فرقی داره ؟
April 7th, 2010 at 8:32 am
سه ملاقه دار said:
قشنگ بود
یاد یه نوشته ی قدیمی افتادم:
من از تخت خواب نمی ترسم
اصلا من پسر شجاع و تو هم خانوم کوچولو
این شیپورچی و سوراخ کلید را چه کنم
April 7th, 2010 at 9:05 am
ماني said:
در ميان هم آغوشي دو جسم
شايد در انتهاي بودن دو تن
رنجور هميشگي
.
.
.
منطق
كه هميشه پاي برهنه ، حسرت كفش دارد …
April 7th, 2010 at 10:49 am
shoofer said:
wow!
April 7th, 2010 at 11:45 am
درنین said:
سلام
بهترین ها
April 7th, 2010 at 2:13 pm
آناهيد (زنانگيهاي يك زن وراج!) said:
پس درنگ نكن!
كفشاتو پات كن و راه بيفت…!
April 7th, 2010 at 4:19 pm
Taha Aghili said:
Salam Merci Mani Jan
Very good
April 7th, 2010 at 9:52 pm
ملینا زرین آباد said:
سلام لطفا بیاین و به من هم سر بزنید خوشحال میشم
April 8th, 2010 at 12:03 pm
omid said:
سلام
چشمم به راه است تا بيايي.
منتظرتم
April 8th, 2010 at 11:26 pm
ماندا said:
خوش بحال کفشها!
April 9th, 2010 at 12:51 pm
haafez said:
kafshhaye aghazgar
April 9th, 2010 at 1:47 pm
شگفت انگیز said:
سلام … ممنون که خبر دادین … و پوزش برای دیر سرزدن … انتظار رو خوب تعریف کردین
April 9th, 2010 at 7:22 pm
الي said:
جناب ماني ! من هم اعتراف ي كنم مفهوم اين كفشها را نفهميدم .
شايد اشاره به رفتن داري و يا بعد اين هماغوشي يك نوع سرخوردگي …
April 10th, 2010 at 10:20 am
largactil said:
انتظار کفشها بی مورده.
باید درنگ کرد…
April 10th, 2010 at 6:54 pm
سبک سر said:
بسیار زیبا بود..
April 11th, 2010 at 3:57 pm
الهام said:
دنیایش دور از خودم نیست
کارهایتان را برای دوستانم گاهی می خوانم
April 12th, 2010 at 11:36 pm
زنی که بلند فکر می کند said:
كفش ها
منتظرانی که هرگز
هماغوش نمی شوند
April 13th, 2010 at 10:40 pm
دیوانه ایی که وقتی زلزله شد خواب بود said:
دلم می گیرد ….
کاش هایم بزرگ شده اند …
مدرسه می برمشان …….
April 15th, 2010 at 12:57 am
kim bum sang said:
salam azizakamkhubaki to????? vaghan harf nadare
khosh hal misham be manam saraki bezani
montazrtam
felan
April 15th, 2010 at 9:46 am
میم said:
کجایی مانی؟
April 15th, 2010 at 10:25 pm
امید و بهارنارنج said:
روزی، جايی، سرانجام
به هم خواهيم رسيد.”
سلسله جبالِ ماچوپيچو
به بلندیهای دماوند
چنين نوشته بود.
دماوند غمگين بود
دماوند به ماچوپيچو نوشت:
“دير است ديگر، دوستِ من!”
و دماوند
رو به روستایِ پايينِ دره راه افتاد،
هقهقِ يتيمِ کتکخوردهای شنيده بود
سید علی صالحی
April 16th, 2010 at 9:18 pm
شگفت انگیز said:
سلام … آپم … امیدوارم سربزنید.
April 18th, 2010 at 8:46 am
ف.ک said:
کفشهایی که عاشق هم شده اند…
August 25th, 2010 at 10:52 am
خدا کوچولو said:
و چه انتظاری ..
زیبا بود