Saturday, April 3rd, 2010

انتظار . . .

در درنگ  میان  هم آغوشی  دو  جسم

همیشه  منتظر

کفش ها

Posted by Mani on April 3rd, 2010 | Filed in Blog |


55 Responses

  1. April 3rd, 2010 at 6:32 pm

    dokhtarak said:

    to hamishe khoob minevisi mani

  2. April 3rd, 2010 at 7:02 pm

    حمید said:

    یعنی کفشها منتظر ایستادن هستن؟…
    نفهمیدمش…شاید باید بیشتر بهش فکر کنم…

  3. April 3rd, 2010 at 7:39 pm

    به آئین said:

    و بی قرار تر من ها ما ها …

  4. April 3rd, 2010 at 8:53 pm

    میرزاقلمدون said:

    حالا اگه یکی بی جنبه بود و پا برهنه رفته باشه تکلیف چیه!؟؟؟
    .
    مثل همیشه خوب بود رفیق!
    .
    ینا به عادت همیشگی در این کامنتدونی بذار منم یه چیزی بگم که لال از دنیا نرم:
    .
    طلوع اندامت
    در غروب خورشید
    ومن
    مسحور این لحظه ی گرگ و میش….!

  5. April 3rd, 2010 at 9:38 pm

    عاطفه said:

    نفهميدم!!

  6. April 3rd, 2010 at 10:42 pm

    سیما said:

    نفهمیدنمان را شکر

  7. April 4th, 2010 at 7:17 am

    elaheh said:

    اونقدر قشنگ نوشتی که فقط یه سکوت عمیق و یه لبخند پر از معنا در خودم دیدم و…….

  8. April 4th, 2010 at 7:54 am

    leila said:

    جالب مینویسین اما چشمهام دراومد تا یه متن و کامل بخونم:D

  9. April 4th, 2010 at 11:35 am

    میم said:

    من کفش را می فهمم.

  10. April 4th, 2010 at 12:46 pm

    سارا said:

    از این دو کفش همیشه یکی پای رفتنت را خواهد زد

  11. April 4th, 2010 at 3:41 pm

    omid said:

    سلام مانی جان
    مثل همیشه زیبا بود.
    به روزم

  12. April 4th, 2010 at 6:17 pm

    میم. قاف said:

    بیـــــــــــــــــا

  13. April 4th, 2010 at 7:14 pm

    آشیانه پرستو said:

    واقعا نفهمیدنمان را شکر!

  14. April 4th, 2010 at 7:43 pm

    سرطان روح said:

    دبخت تر از كفشها، جورابها هستند كه گاه هرگز از پا در نمي آيند.

  15. April 4th, 2010 at 10:34 pm

    شهرآشوب said:

    من رسما دست مریزاد میگم
    آفرین
    خیلی عالیه …
    در دوران پر طمطراق و تو خالی اطناب کلام ها با این ایجازها چه معجزه ها که نمی شود کرد؟

  16. April 5th, 2010 at 7:40 am

    نازیلا دادگر said:

    سلام
    گاهی احساس آدمها خیلی مخفی است ولی من فکر می کنم پشت همه اونها غربتی نهفته است

  17. April 5th, 2010 at 3:56 pm

    رضا پذیرایی said:

    سلام مانی عزیز
    اجازه بدهید با غزلی افتخاز میزبان بودن شما رو داشته باشیم.
    یا حق

  18. April 5th, 2010 at 4:29 pm

    dokhtarak said:

    va man hamchenan montazeram ….

  19. April 6th, 2010 at 8:59 am

    fazel said:

    good

  20. April 6th, 2010 at 11:51 am

    ساقی said:

    بیچاره کفشها…!

  21. April 7th, 2010 at 12:13 am

    eli said:

    دوست دارم نوشته هاتو
    چون منو به فکر کردن می ندازه…

  22. April 7th, 2010 at 12:17 am

    مینا said:

    مرسییییییییییییی…. خیلی خوب بود …

  23. April 7th, 2010 at 12:54 am

    منحنی شور said:

    فک کنم همه فشار و استرس های _ این چند وخته رو ادراکم اثر گذاشته !!
    چون نتونستم منطورتو از این نوشته بفهم ام مانیا !!

  24. April 7th, 2010 at 12:55 am

    علی کرمی said:

    شادباشی.

  25. April 7th, 2010 at 1:06 am

    مولود said:

    اونجا هم ولمون نميكنه اين انتظار لعنتي

  26. April 7th, 2010 at 1:54 am

    شاهزاده احسان میرزا said:

    درود…ما تاجمان منتظر است جای کفشمان

  27. April 7th, 2010 at 2:05 am

    فائقه said:

    :)

  28. April 7th, 2010 at 6:58 am

    chocolaty said:

    يه كمي مبهم بود اين نوشتت…

  29. April 7th, 2010 at 7:02 am

    بانوی شمشیربدست said:

    سلام مانی جان ! مرسی که سر میزنی …. بروز بودنتو دیروز دیدم اما تو گودر…. شاد باشی ….
    نوشته هات آدمو کنجکاو میکنه ……

  30. April 7th, 2010 at 7:12 am

    محبوب said:

    نمیدونم منظرتو درست فهمیدم یا نه . ولی من اینجوری برداشت کردم که که اولین چیزی که برا هم آغوشی باید ازش رها بشی ، کفشاته . به احترام معشوق باید کفشاتو در بیاری …
    همین بود منظورت ؟

  31. April 7th, 2010 at 7:17 am

    بهار said:

    و چه بد وقتی کفشهای رفتن به پا میشوند…

  32. April 7th, 2010 at 8:21 am

    گارسیا said:

    شاید هم کفشها در این فاصله با هم مشغول باشند…ها؟ هیچ بعید نیست!

    راستی لیوان ،جام،پیاله،گیلاس…چه فرقی داره ؟

  33. April 7th, 2010 at 8:32 am

    سه ملاقه دار said:

    قشنگ بود
    یاد یه نوشته ی قدیمی افتادم:
    من از تخت خواب نمی ترسم
    اصلا من پسر شجاع و تو هم خانوم کوچولو
    این شیپورچی و سوراخ کلید را چه کنم

  34. April 7th, 2010 at 9:05 am

    ماني said:

    در ميان هم آغوشي دو جسم
    شايد در انتهاي بودن دو تن
    رنجور هميشگي
    .
    .
    .
    منطق
    كه هميشه پاي برهنه ، حسرت كفش دارد …

  35. April 7th, 2010 at 10:49 am

    shoofer said:

    wow!

  36. April 7th, 2010 at 11:45 am

    درنین said:

    سلام

    بهترین ها

  37. April 7th, 2010 at 2:13 pm

    آناهيد (زنانگي‎هاي يك زن وراج!) said:

    پس درنگ نكن!
    كفشاتو پات كن و راه بيفت…!

  38. April 7th, 2010 at 4:19 pm

    Taha Aghili said:

    Salam Merci Mani Jan

    Very good

  39. April 7th, 2010 at 9:52 pm

    ملینا زرین آباد said:

    سلام لطفا بیاین و به من هم سر بزنید خوشحال میشم

  40. April 8th, 2010 at 12:03 pm

    omid said:

    سلام
    چشمم به راه است تا بيايي.
    منتظرتم

  41. April 8th, 2010 at 11:26 pm

    ماندا said:

    خوش بحال کفشها!

  42. April 9th, 2010 at 12:51 pm

    haafez said:

    kafshhaye aghazgar

  43. April 9th, 2010 at 1:47 pm

    شگفت انگیز said:

    سلام … ممنون که خبر دادین … و پوزش برای دیر سرزدن … انتظار رو خوب تعریف کردین

  44. April 9th, 2010 at 7:22 pm

    الي said:

    جناب ماني ! من هم اعتراف ي كنم مفهوم اين كفشها را نفهميدم .
    شايد اشاره به رفتن داري و يا بعد اين هماغوشي يك نوع سرخوردگي …

  45. April 10th, 2010 at 10:20 am

    largactil said:

    انتظار کفشها بی مورده.
    باید درنگ کرد…

  46. April 10th, 2010 at 6:54 pm

    سبک سر said:

    بسیار زیبا بود..

  47. April 11th, 2010 at 3:57 pm

    الهام said:

    دنیایش دور از خودم نیست

    کارهایتان را برای دوستانم گاهی می خوانم

  48. April 12th, 2010 at 11:36 pm

    زنی که بلند فکر می کند said:

    كفش ها
    منتظرانی که هرگز
    هماغوش نمی شوند

  49. April 13th, 2010 at 10:40 pm

    دیوانه ایی که وقتی زلزله شد خواب بود said:

    دلم می گیرد ….
    کاش هایم بزرگ شده اند …
    مدرسه می برمشان …….

  50. April 15th, 2010 at 12:57 am

    kim bum sang said:

    salam azizakamkhubaki to????? vaghan harf nadare
    khosh hal misham be manam saraki bezani
    montazrtam
    felan

  51. April 15th, 2010 at 9:46 am

    میم said:

    کجایی مانی؟

  52. April 15th, 2010 at 10:25 pm

    امید و بهارنارنج said:

    روزی، جايی، سرانجام
    به هم خواهيم رسيد.‌”

    سلسله جبالِ ماچوپيچو
    به بلندی‌های دماوند
    چنين نوشته بود.

    دماوند غمگين بود
    دماوند به ماچوپيچو نوشت:
    “دير است ديگر، دوستِ من!”

    و دماوند
    رو به روستایِ پايينِ دره راه افتاد،
    هق‌هقِ يتيمِ کتک‌خورده‌ای شنيده بود
    سید علی صالحی

  53. April 16th, 2010 at 9:18 pm

    شگفت انگیز said:

    سلام … آپم … امیدوارم سربزنید.

  54. April 18th, 2010 at 8:46 am

    ف.ک said:

    کفشهایی که عاشق هم شده اند…

  55. August 25th, 2010 at 10:52 am

    خدا کوچولو said:

    و چه انتظاری ..
    زیبا بود :)



Please leave a Comment